الفيض الكاشاني

478

راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )

اول - فاش كردن سرّ ممنوع است . دوم - كلمات آنها را حصر و پايانى نيست . ليكن در مثالى كه ذكر شد و آن حركت قلم است اندكى از رازگويى آنها را به طور اجمال بيان مىكنيم تا كيفيّت بناى توكّل بر اين مرتبه از توحيد دانسته شود . اگر چه اين كلمات حرف و صوت نيستند لكين ضرورت تفهيم ايجاب مىكند كه آنها را به حرف و صوت بازگردانيم ، لذا مىگوييم : يكى از اهل بينش كه با نور الهى نظر مىكرد به كاغذ كه چهره‌اش بر اثر مركب سياه گشته بود گفت : چرا چهرهء تو كه سپيد و درخشان بود اكنون سياهى بر آن نمايان شده ، و چرا آن را اين گونه سياه كرده‌اى ، سبب آن چيست ؟ كاغذ پاسخ داد : در اين گفتار انصاف ندارى ، چه من خود چهره‌ام را سياه نكرده‌ام بلكه بايد از مركّب بپرسى كه او در دوات جمع شده و آن وطن و قرارگاهش بود ، ليكن از آن جا سفر كرد و به ساحت من فرود آمد و به ستم چهره‌ام را سياه كرد . به او گفت : راست گفتى . پس از آن چگونگى را از مركّب پرسيد . مركّب گفت : دربارهء من انصاف ندادى ، زيرا من در دوات آسوده آرميده بودم و تصميم داشتم هرگز از آن بيرون نيايم ليكن قلم با طبع فاسدى كه دارد بر من ستم كرد و مرا از وطنم كوچ داد و پراكنده‌ام ساخت چنان كه اثر آن را بر ساحت سپيد كاغذ مىبينى . پس بايد از قلم بپرسى نه از من . به او گفت : راست گفتى . سپس از قلم پرسيد كه چرا به او تعدّى و ستم روا داشتى و مركّب را از وطنش آواره ساختى ، قلم پاسخ داد : از دست و انگشتان بپرس چه من يك تكّه نى بودم كه در كنار نهرى رسته بودم و در ميان سبزهء درختان شاد و خوش مىزيستم . دستى به همراه كاردى به سوى من دراز شد پوست مرا كند ، جامه‌ام را دريد ، از ريشه‌ام بركند و بند از بند من جدا ساخت . سپس مرا تراشيد و سرم را شكافت ، پس از آن مرا در سياهى و تلخى مركّب فرو برد ، و اكنون مرا به خدمت گرفته و بر نوك سرم مىدواند ، و تو با اين پرسش و سرزنش بر زخمهايم نمك پاشيدى . از من دور شو و از كسى بپرس كه مرا خوار و مقهور كرده است . به او گفت : راست گفتى . پس از آن از دست پرسيد سبب ظلم تو بر قلم چيست و چرا او را به ستم به كار گرفته‌اى ؟ دست پاسخ داد : من جز يك قطعه گوشت و خون و استخوان نيستم ، و هيچ ديده‌اى كه پاره گوشتى ستم كند ، و جسمى به نيروى خود از جا بجنبد ؟ من مركبى مسخّر